...

دیروز رفتم مصاحبه و امروز میفهمم، چقـــــــــــــدر دلم میخواسته خودی نشون بدم و نشد متاسفانه اونجور که باید، دلم میخواست یک بار هم که شده دو تا آدم از نظر خودم گُنده که حرفامو میفهمن (چون روانشناسی بلدن) را به شدت تحت تاثیر قرار بدم، دلم میخواست تریپ شارون استون باشم تو Basic Instinct و همون ابتدا خلع سلاحشون کنم، دلم میخواست انگشت به دهن بمونن و در نظرشون گستاخ ترین باشم و حتی با تمام قوا برای سرکوب کردنم دست به کار شن و تمام اینا میتونست اتفاق بیفته، من اطلاعاتشو داشتم، روحیه و شخصیتش را هم داشتم، ولی اتفاق نیفتاد، چون من باز در حضور دو تا آدم دستپاچه شده بودم و باورمو به خودم از دست داده بودم و نمیتونستم فکر کنم، صرفا جوابایی که از قبل روشون فکر کرده بودم را میتونستم خوب و تند و سریع تحویل بدم. من باز به ظاهر یه طفلی ضعیف و مضطرب در منتهای هیجان و خنده رویی و صداقت بودم، که اگه روشن فکر بودن و کتاب خونده بودن و اهل تفکر بودنمو رو نکرده بودم، به راحتی یه دهاتی صمیمی و ساده و تا حدودی شیرین عقل ارزیابی میشدم که در عین اینکه از مصاحبتش در کوتاه مدت خوشحال میشی، ولی به هیچ وجه دوست نداری دور و برت ببیننش :))

دارم فکر میکنم، من اونیم که حتی اگه قدرت از تمام منافذ هیکلش بیرون بزنه، بازم ناخودآگاه نقاب یه طفلی ضعیف رو میپوشه، چون این انتظاریه که ازش میره، این تصویریست که در ذهن عزیزانش داره. باور اینکه غیر این باشه براش مشکله، badass بودن در مخیله ش نمی گنجه.

نمیدونم شایدم نمیخوام نقاب بزنم، فقط ضعف توانایی های کلامیمه، که نمیتونم خودم را اونجوری که واقعا هستم نشون بدم.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان