...

رفیق بامحبتم! دلش میخواد منو ببینه، تا مقداری من پذیراش باشم و مقداری او مرا سرکوب کنه، ولی تنها کاری که برای این خواسته ی دلش میتونه انجام بده گرفتن یه مرخصی نیم ساعته از شرکتشونه، و در قبالش میخواد که من 2 ساعت راه برم و 2 ساعت برگردم و احتمالا 1 ساعت هم منتظرش باشم.

الهه ی دیروز ها شکی نداشت که این وظیفه ش هست (که در خدمت کسی باشه که برچسب "دوست" را براش یدک میکشه اگرچه بویی از دوستی نبرده باشه)، و حتی الامکان سعی میکرد که انجامش بده، الهه ی امروز شک داره که این وظیفه ش باشه و این پیشنهاد را اگرچه با حسی از عذاب وجدان و خشم و ناراحتی، رد می کنه، ولی امیدوارم الهه ی فردا ها با کسانی دوست باشه که دوستی باهاشون صرفا از سر وظیفه نیست.


+همیشه درک کردن شرایط بقیه و مطابقت دادن خودم با این شرایط را وظیفه ی بدیهی خودم دونسته ام ولی در مقابل همیشه خودخواهی دیده ام. کسایی که اصلا حاضر نیستن قدمی به سمتم بردارن و در عین حال ازم میخوان صدها قدم برم به سمتشون، و من البته این کارو بارها و بارها انجام داده ام، و دلم ریش میشه از فکر کردن به اینکه تا چه حد بابِ سوء استفاده بوده ام، نه به این خاطر که طرفم آدم سوء استفاده گری بوده، و حتی نه به این خاطر که من مهرطلب بودم (نمیدونم شایدم بودم) بلکه به این خاطر که من نخواسته ام چیزی از کسی تقاضا کنم، نخواسته ام از کسی تقاضا کنم که قدمی به سمتم برداره، ترسیده ام مبادا جواب رد بشنوم. اینجوری عشق جریان پیدا نکرده و من در عین حالی که همیشه سعی کرده ام سنگ تموم بذارم ارتباطی را حس نکرده ام و نخواسته ام. از این به بعد سعی می کنم نزدیک شدنمون، یه قدم من، یه قدم طرفم باشه.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان