...

بهش گفتم: "اصراری ندارم الان مهربون باشم باهات"

کاملا بهم ریخت، بهم میگفت: "بیشتر از این نمیتونستی تحقیرم کنی، بیشتر از این نمی تونستی ناراحتم کنی، مگه تا به حال بهت بی احترامی کرده بودم؟ همچین رفتاری را من با دشمنم هم نمیکنم."

جدی؟

همون جمله ی ساده ی میتونه اینقدر جراحت بر جای بذاره؟ دقیقا من چه بی احترامی ای کردم؟ من فقط خودمو بیان کردم. کاری که این روزا زیاد انجامش میدم و گاهی حس میکنم شبیه "ریک" هستم، تو "ریک اند مورتی"، همونقدر عن اخلاق و عوضی! ولی خب "ریک" در چشم خودم بسیار خواستنی و مهربون و عاشق بود اتفاقا، پس در کل حسِ بدی به خودم و این شفافیت و صداقت آزار دهنده م ندارم. 

یه روزی بالاخره به این نتیجه خواهی رسید که همچون منی حتی اگه از یقه ت بگیره و کله تو محکم بکوبه به دیوار، جوری که دیوار تَرَک بخوره، بازم عشقش از خیلی از به اصطلاح مهربون ها، قابل اعتماد تره، باز هم میشه عاشق تر از خیلی ها حسابش کرد.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان