...

امروز داشتم فکر میکردم که این دوست داشتن و دوست داشته شدنی که من اینقدر میخواستم از حضورش توی زندگیم مطمئن بشم، چیه جز یه بی قراریِ حتی آزار دهنده و مخل، که مطمئنا نمیتونه برای مدت طولانی هم دووم بیاره، چون هیچ کسی اونقدر انرژی نداره که همش بی قرار باشه، این بی قراری یا به یک انزال میرسه یا که سرکوب میشه.

و در عین حال گاهی از من یک دیوونه ی تمام عیار میسازه که همه چیزو فیلم هندی می کنه و بعدش مدام در استرسه که مبادا طرف مسخره ش کنه. :))

خلاصه که الان به ضروری بودنش مشکوکم.


این ایده آل گرایی واقعا گاهی ازم یه دلقک میسازه، یه موجود عجیب غریب غیر قابل پیش بینی، صبور نیستم برای اینکه همه چیز پیش بره و واقعا برسم به انتهای چیزی که میخوام و ایده آلم هست، ناخواسته مدعی میشم که انتهاشم، و حسابی بعدش به خودم میخندم، ولی کسی از تمام اینا خبر نداره، همه در حال تماشای الهه ای هستن که با فرکانس بسیااار زیاد در رفت و برگشت بین قله و قعره، و واقعا نمیدونن چیو در موردم باور کنن.

باید بس کنم این عجیب غریب بودن و جوگیر شدنو، ولی نمیدونم چجوری؟!

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان