...

چند وقتیست گشادی بیش از پیش با آب و گلِ اتاق یکیم کرده :)) بعد همش داشتم فکر میکردم به اینکه آیا من واقعا حالم بده؟ مرگم چیه؟ چرا انرژی ندارم؟ چرا به برنامه ی ایده آلی که برای زندگیم متصورم نمی چسبم؟ چرا محکم نیستم؟ چرا به قول مامی اگه بکوبنم مثه میخ تو زمین نمیرم؟ :)) چرا صبح ها با انرژی و اشتیاق از خواب بیدار نمیشم و برای رسیدن به برنامه های دلخواهم جون نمی کنم؟ هوم، چرا؟ چرا زندگی را تو مُشتم نمی گیرم اونجور که دلم میخواد؟ چرا ترسو بازی درمیارم؟ من که واقعا ترسو نیستم، واقعا چیزی وجود نداره که نتونم ازش دست بکشم و کاملا خونسرد به زندگی ادامه بدم؟

هنوزم نمیدونم دلیل تمام اینا دقیقا چیه، ولی هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که واقعا حالم بد نیست، واقعا و عمیقا خوشبختم، و پر هستم از اشتیاق و انرژی برای زندگی، ولی دردم اینه که بسیااار سازشکار و صلح طلب و مقید به قوانین و محدودیت های حتی غیرمنصفانه ام، اونقدر محدودم، اونقدر عقب نشینی کرده ام و بقیه اومدن جلو، اونقدر از همه چیز دست کشیده ام، که کم کم با وجود اینکه عمیقا زنده بودنو دوست دارم، از زندگی هم دارم دست میکشم. خسته ام از اینکه حتی تسلیم کردنِ زندگیم هم نتونسته آدم های طلبکار دور و برمو راضی و ساکت کنه، همچنان پیشروی میکنن، همچنان بیشتر و بیشتر میخوان.

در درون یه عقابم، با قدرتی به همون اندازه، ولی تو لونه ی مرغ و خروس گیر افتادم و دارم سعی می کنم از قوانین سطح پایین این لونه ی لعنتی تخطی نکنم.

من آدمِ پیشروی نیستم، آدمِ حمله نیستم، نمیتونم از بقیه و اموالشون استفاده بکنم، نمیخوام که ازشون چیزی بخوام، نمیخوام چیزی را باهاشون شریک باشم، فقط میخوام که دست از سرم بردارن و تنهام بذارن، تنهای تنها، با زمان و فضا و وسایلی که میدونم 100 درصد مال خودِ خودمن، تا اونموقع جولان بدم.

و خب این احمقانه ست. من باید بتونم در هر موقعیتی زندگی و رویاهامو مال خودم کنم.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان