...

کفِ دلم متلاطمه، یه نقطه ای اون وسط مسطا تبدیل به یه منبعِ مزمن استرس و درد شده، و داره این استرس و دردو به کل هیکلم پمپاز میکنه. 

دلایلِ خودآگاهی که میتونم برای استرسم بشمارم، ایناست: 

1- صبح در حالت مستی و دیوانگی پیام هایی برای کسی فرستاده ام، پیام هایی که دیگه امکان پاک کردنشون نیست، چون همه ی پیامرسان ها که مثل تلگرام جیگر نیستن، و الان هنوز ندیدتشون و میترسم از واکنشی که ممکنه نشون بده، خیلی بهم برمیخوره اگه "دیوانه" خطاب بشم، در حالی که فکر میکنم باید قبول کنم که گاهی واقعا دیوانه ام. نمیدونم. چند دقیقه پیش داشتم به خودم دلداری میدادم که مطمئنا جوری که من اون پیام ها را تعبیر میکنم از تفسیر طرف صحبتم، متفاوته، و شاید واقعا اونقدری بد نباشن که من حس می کنم بد هستن.

2- فردا قراره معلم یک کلاس کامپیوتر باشم و در حد مرگ براش هیجان زده ام، هم هیجان مثبت و اشتیاق و هم ترس. بچه هایی که قراره بیان کلاس را قبلا دیده ام و باهاشون حرف زده ام، دوستشون داشتم و دلم میخواد کاری کنم که واقعا سر کلاس هم بهشون خوش بگذره هم چیز یاد بگیرن هم حتی اعتماد به نفسشون بره بالاتر. و به این خاطر همش دارم به روش های مختلفی که میتونم کلاسو شروع کنم و پیش ببرم فکر میکنم و همه چیزو تصور می کنم و حس میکنم آخرش همین تصورات زیادیم و این توقعات بالا و تلاش برای پرفکت بودن، خسته و دلزده م میکنه و انرژی ای برای فردا برام نمیذاره.

3- هفته ی دیگه یک مصاحبه ی کاری دارم و یک عمره ینی قراره براش آماده بشم و هیچ غلطی نمی کنم. کلا هیچ غلطی توی زندگیم نمی کنم و با وجود تمام برنامه ریزی ها و تمام حساب کتاب ها، هنوز نمیدونم به کجا دارم میرم، هنوز سردرگم سردرگمم. و این قضیه، وقتایی بیشتر خودشو نشون میده که تریبون را در دست گرفته و بی توقف دارم تئوری هامو در مورد زندگی ایده آل میریزم رو دایره، و بک گراند با خودم فکر میکنم، الانم اینه زندگی ای که تو داری؟


ولی مدت هاست تنها دلیلِ ناخودآگاه این استرس را، در این می بینم که کسی برای من نیست. کسی را ندارم که اغوام کنه. کسی را ندارم که ترس را از جسمم بزدایه! :)

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان