...

بهم گفت حساسی و من، به قول دون میگوییل روئیز (اگه درست گفته باشم) تو کتاب چهار میثاقش، اینو به عنوان یک میثاق جدید پذیرفتم، و تبدیل به حقیقتم شد (اقلا برای یه مدت! حتی میتونست برای همیشه)، راس راسی تبدیل به یه بچه (در شکننده ترین و ضعیف ترین حالت) شده بودم و این بسیااااار آزار دهنده بود.

میخواستم که میثاق جدیدو قبول کنم، میخواستم اینو برای خودم جا بندازم که او منو بیشتر از خودم میشناسه و بیشتر از خودم با من مهربونه، میخواستم خودمو کاملا رها کنم و بسپارم به او. و فکر میکردم این یعنی تجربه ی وصل، این یعنی کاملا درگیر شدن، و این باید باشه تا منو ترن آن کنه و برانگیزه برای جنبه های دیگه ی یک ارتباط.

(آه پسر، میدونم خیلی دارم از ارتباط مینویسم، حال خودمم بهم میخوره)

و فکر میکنم این فکر در سمت او هم در جریان بود، او هم میخواست خودشو بسپاره به من :)

و تازه دو تایی اصرار داشتیم که خیلیییی صادق باشیم و ابایی از نشون دادن دارک سایدمون هم نداشته باشیم. و تمام این فکرهای مزخرف باعث شده بود در انتها دو تا بچه ی کوچولو باشیم، بچه هایی که همه چیزشون را لو دادن و الان در آسیب پذیرترین حالت ممکنن، و حقیقتا از همدیگه می ترسیدیم، هر آن ممکن بود دیگری حرفی بزنه یا رفتاری داشته باشه که ما اونو به فلان نقطه ی ضعف ربط بدیم و ازش ناراحت شیم.

ما ریدیم! :))

و این، الانی که بهش مشرفم بسیار از نظرم خنده داره.

تازه من که تحت تاثیر فرندز، اصرار داشتم متعهدانه عشق بورزم و بنای رابطه را آجر به آجر بسازم، در حالی که هر روز داشتم ضعیف تر میشدم و واقعا دیگه قادر به عشق ورزی نبودم، در اون حد نبودم اصلا.

چقد خوب شد که تموم شد و من تونستم از بیرون، از چشم یک ناظر نگاهش کنم و بفهمم کجا را اشتباه زدیم، و دیگه اون اشتباه را تکرار نکنم.


میدونی من همیشه فکر کردم برای تجربه ی عشق و صمیمیت، باید یه آدمِ گُنده را پیدا کنم، و خودمو بسپارم بهش. خیلی ها بودن که در رابطه باهاشون حالا از همون ابتدا یا بعد از گذشت زمان، فهمیدم که من گُنده ی این رابطه ام و حس کردم در همچین رابطه ای چیزی عایدم نمیشه، که البته هم میدونم نمیشد ولی خب نمیدونم چرا با خودم فکر کرده بودم عکسش امکان پذیره.

بماند که اصلا لزومی نداره در هیچ رابطه ای کسی گُنده باشه، میتونی با هر کسی (فارغ از اینکه ظاهر قضیه گُنده نشون میدتش یا نه)  رابطه ی موفق بسازی تا زمانی که بدونی او هم قادره نیازهایی که داری را fulfill کنه.


و خب الان با یقین بیشتری به این نتیجه رسیده ام که هیچ زمان، مطلقا هیچ زمان، نباید خودمو رها کنم، نباید از خودم بگذرم، نباید از قدرتی که در ظاهر میتونم داشته باشم و حفظش کنم، پایین بیام، حتی اصرار به نشون دادن دارک ساید هم (تا وقتی در این سطح آگاهی هستم) نتیجه ای جز ضعف و آسیب نخواهد داشت. (ولی متاسفانه من توی همین وبلاگ هم مشغول این کارم، در حالی که واقعا لازم نیست، فقط زمانی توجیه پیدا میکنه که من باور داشته باشم کسی هست که بتونه کمکم کنه، یا بتونه باهام هم فکری کنه)

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان