...

حالِ الانم نمیدونم چجوریه، و نمیدونم چی میتونه بهترش کنه، و اصلا نمیدونم بهتر شدن یعنی چی، تعریف بهتر شدن چی هست اصلا؟
کاش من بس کنم این واکاوی عمق همه چیز را، احتمالا اوضاع بهتر میشه، بهتر هم نشه مطمئنا به اندازه ی الان پیچیده نخواهد بود.

از چی دلم میخواد حرف بزنم؟ احوالمو شرح بدم؟ اوضاع را شرح بدم؟
از شرحِ احوال خسته ام، ضمن اینکه فکر میکنم شرحش باعثِ ادامه یافتنش میشه.
شرحِ اوضاع هم، دلخواهم نیست، محرم نمی بینم هیچ کسی را.

دلم شادی بی نهایت میخواد. جوری که ازم لبریز شه. جوری که سخاوتمند بشم.
دلم وصل بودن و جریان یافتن میخواد.
آره دلم اینا را خیلی زیاد میخواد و الان کمبودشون را حس می کنم.
احساس فریز بودگی دارم، احساس سنگ بودگی، نفوذ ناپذیر بودگی...

+خسته و منزجرم از شرح شکست هام، ولی باید بگم ارتباط با عماد هم به جایی نرسید و از ابتداش هم این برام از روز روشن تر بود.
برای تموم کردن بهونه هایی اورد، بهونه هایی که مسخره بودنشون با وجود جواب های کوتاهِ من، براش محرز شد.
ولی من حس میکنم دلیلِ تموم شدن به احتمال زیاد همون جمله ای بود که دیروز پشتِ تلفن بهم گفت که "تو دیگه بهم فحش هم نمیدی"
من با محبت شده بودم و او شک کرده بود که صرفا از سرِ ترحم و ادب باهاش مونده باشم. البته از سرِ ترحم نبود ولی از سر خواستن هم نبود، من فقط میخواستم به خودم ثابت کنم که میتونم ارتباط موفقی داشته باشم، و حقیقتا براش حسابی تلاش کردم و حاضر بودم از این به بعد هم تلاش کنم، ولی او اینو نخواست و خب حق داشت.
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان