...

دقت کردم که اگه قرار باشه کاملا بی نقاب خودم باشم، اولا که خیلی خیلی دیر میجوشم، و ثانیا برای کمترین اشتباه ها باید بهم توضیح داده بشه، و اگه نشه تاثیر مخرب بزرگی روی تصویری که از کسی ساخته ام، داره، و اگه این تکرار بشه به ناامید شدن کُلی م منجر میشه. و با تمام این اوصاف فکر میکنم اگه بخوام کاملا خودم باشم، دیگه هیچ کسی برام نخواهد موند. البته الانم در درون همچین حسی دارم ولی سعی کرده ام ظاهر قضیه متفاوت باشه و تعدادی را مثلا دورم نگه دارم.

بعد داشتم به این فکر میکردم که چرا مقاومت کنم در برابر چیزی که هستم؟ لابد آگاهی توی وجودم فعلا تشخیصش اینه که تنهای تنها موندن برام خطری نداره. لابد فعلا عطشی برای ارتباط نداره و زمان و فضا لازمه تا این عطش پیدا بشه. اونموقع مطمئنا قدر ارتباطات را بیشتر خواهد دونست، بخشنده تر خواهد بود و اینقدر وسواس به خرج نخواهد داد.

ولی نمیدونم این تئوری کاملا درست یا در عمل ممکن باشه.


+ذره ای انرژی توی وجودم نیست، کاملا وا داده ام. ولی به نظر میرسه، میشه بی انرژی و واداده و منفعلانه هم ادامه داد. حتما که قرار نیست پشتِ هر عملی یک تصمیم و انگیزه ی اساسی و برنامه ریزی درست و حسابی وجود داشته باشه. میشه جلو رفت با جریان... حقیقتا خسته ام از مقاومت در برابر جریان.


++ دلم میخواد الان با همون "عمادِ" اه و پیف دیروز، ساعت ها حرف بزنم. چون فهمیدم به طرز شگفت انگیزی میتونم باهاش در مورد چیزایی که تا به حال با کسی حرف نزده ام، حرف بزنم، او هم همون اندازه سختگیره و اصرار داره ته و توی هر چی را دربیاره، همون اندازه کمالطلب و آرمانگراست، همون اندازه به روانشناسی و روانکاوی علاقمنده که من. ولی او الان داره با رفقاش خوش میگذرونه و من به آب و گلِ اتاق پیوسته ام. :))

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان