...

امروز دوستم بهم میگه موهاتو رنگ کن الهه، دو درجه روشن تر، بعد صافشون هم بکن، 180 درجه تغییر! با خودم فکر میکنم این پیشنهادش از سر مهربونی و محض عوض شدن حال و هوای خودمه، پس با وجود اینکه رنگ موهام را دوست دارم و دلم نمیخواد جنسشون را خراب کنم (چون تجربه ی مشابه شکست خورده ای برای رنگ کردن یه دسته ی کوچولو از موهام داشته ام)، میخندم و ظاهرا استقبال میکنم و از فکرهای موافقم در این زمینه حرف میزنم که خودم هم چند هفته ست قصد دارم یه مدلی به موهام بدم (با کوتاه کردنشون البته) و خب صاف کردن هم که هر موقع دلم بخواد میتونم انجام بدم ولی رنگ کردن را (مثلا خودم متمایلم و) خونواده بهم اجازه نمیدن. بعد بهش میگم که خودت چی؟ نمیخوای رنگ کنی؟ با تحکم میگه، نه رنگ موهامو دوست دارم و تازه بلند شدن، میترسم بسوزونمشون! انگار که غیرمستقیم بهم گفته رنگ موهات زشته و بسوزن هم عیب نداره، در حالی که من نظری ازش نخواسته بودم و حق نداشت همینجوری بریزه بیرون. خیر سرش لقبِ "دوست" را یدک میکشه.

دلم میخواست بذارمش به پای بچگی و نادونیش، به پای اینکه فکر نکرده و حرف زده و احتمالا هم همینطور بوده، و همینکارو هم کردم. ولی از خودم همچنان ناراحت بودم. من بودم اونی که اجازه داده بود بیشعورانه باهام برخورد بشه، و تف و لعنت هام به خودم شروع شد که چرا همون اول چیزی که تو ذهنت بود را نگفتی بهش؟ چرا بهش اجازه دادی با خودش فکر کنه رنگ موهاتو دوست نداری؟ چرا بهش اجازه دادی با خودش فکر کنه موهای عزیزتو دوست نداری و جنسشون هم خراب بشه به درک؟ چرا از خودت دفاع نکردی؟ مگه قرار نیست هر کسی خونه ی خودش باشه، مگه قرار نیست هر کسی حامی خودش باشه؟ مگه نمیدونی وقتی خودخواه باشی، در حقیقت داری لطف میکنی به بقیه که تکلیفشون باهات روشن باشه؟ چرا با هر کسی دوست میمونی؟ همین تلاشت برای ناراحت نکردن و نزدن تو ذوق ملته که باعث میشه همیشه با یه سری آدم میانمایه ارتباط داشته باشی! همین یعنی اینکه تو خودت را شایسته نمی بینی، شایسته ی دوستی با آدم های بهتر و باشعور تر، همین یعنی همیشه همینجایی که هستی میمونی و هیچ زمان زندگیت پیشرفتی نمی کنه. 

چرا بس نمیکنی؟ تو به دوست داشتنِ همچین آدمایی نیاز نداری! این آدما اصلا قادر نیستن کسی را دوست بدارن، اینو نمیدونی؟ چرا سعی میکنی باهاشون مهربون و خوب باشی؟


ولی بعد که فکر کردم، به این نتیجه رسیدم، که من همچین سعیی نکرده ام و نمی کنم، و اصلا به ندرت دوست داشتنِ کسی را باور کرده ام که بخوام بهش نیاز داشته باشم، ارتباط با این بشر خیلی وقته برام تموم شده ست، بینمون یه جورایی طلاق عاطفیست، ولی ظاهر قضیه را همینجوری دور هم باشیم حفظ کرده ایم. تنها اشتباهِی که من هر بار و در رابطه با هر کسی مرتکب میشم اینه که فکر میکنم آدما شبیه خودمن، همونقدر مهربون و همونقدر حساس، ولی نیستن.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان