...

+روز به روز بر تعداد آدم هایی که دلم میخواد بهشون بگم "تو بی شک یک احمقی" افزوده میشه.

++گاهی به این نتیجه میرسم تنهاییم فقط اینجوری پر میشه که یک آدمی توی این دنیا مالِ من باشه، ملکِ من باشه. ولی واقعا امکانش نیست، نمیشه مالک آدم ها بود، اونها همیشه برات نیستن، شاید زمان هایی که بهشون نیاز داری هم نتونن باشن، هر کسی زندگی خودشو داره، شاید یه قسمت هایی از مسیر را همراهت باشه، شاید. آه پسر، چقدر چرت و پرت مینویسم.

+++از پنج شیش سال پیش که ارتباط پکیده مون شروع و هی کات شده بود، همش در پی راهی بودم که برام عادی شه، برام مثل بقیه باشه و حس خاصی بهش نداشته باشم، دلم میخواست بسوزونمش همونجور که او هر بار منو سوزونده بود، ولی این اواخر که به این نتیجه رسیده بودم که احدی را نمیتونم دوست بدارم، میخواستم این شیفتگی را سفت بچسبم و از دستش ندم و واقعا میترسیدم که اینم برام عادی شه، و ارتباطم با این موجودِ در نظرم ماورایی هم، احمقانه و شوخی شوخی تموم شه. او که همون اندازه که من دلم میخواد به روم باز و در برابرم صادق و بی گارده و در احساسش بهم، در دوست داشتنش، باشهامت و پیگیره، حتی اگه غرورش اجازه نده اینو صراحتا بهم بگه.
ولی کم کم انگار دارم میفهمم همش اشتباه بود، همش توهم بود، همش ترجمه ی خودم از سکوتش بود.
هنوز تموم نشده، ولی احتمالش بالاست، و من ناراحتم به خاطرش... دلم نمیخواد تموم شه، و میدونم که میتونم اقلا به تاخیر بندازم این تموم شدنو، ولی وقتی فکر میکنم به اینکه بی فایده ست، اصرار برای دخالت در روند طبیعیش را احمقانه می بینم.
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان