...

زندگی به نظرم خیلی سرراسته، باید حواست به همه ی جنبه هاش (در حقیقت همه ی نیازهات: سلامتت (سلامت جسمت)، ظاهر و زیباییت، ارتباطاتت، پول و شغل، پرورش ذهنت، خوش گذروندن و تفریحت و ...) باشه، اگه نباشه، چکِشو میخوری، شوخی هم باهات نداره، نازتو هم نمیخره، دلش هم برات نمیسوزه.

تازه وقتایی هست که حواست به همه ی اینا هم هست، ولی بازم ممکنه غمگین بشی، خب بشی، مگه چیه؟ آدمیزادی دیگه! بشین زارتو بزن، این حسی که الان داری را بپذیر.

کلا زندگی، از دو قسمت تشکیل شده، قسمتی که تحت اختیار و اراده ی خودته، و قسمتی که نیست. برای قسمت اول باید تمام تلاشتو بکن، و قسمت دومو رها کنی همونجوری باشه که هست. ولی سختیش میدونی، تشخیص و تمیز این دو تا قسمت لعنتی از همدیگه ست.


و فکر میکنم آدمیزاد اگه این کُلیت را بفهمه و بهش واقف باشه، دیگه غر زدن و نالیدن را بی معنی و بیفایده می بینه، یا بپذیر، یا تغییرش بده، همین! و البته فکر نمیکنم فهمیدنش نیاز به استعداد شگرفی داشته باشه، ولی بعضیا انگار دوست دارن فکر کنن همه چیز خیلییییی بزرگ و خارج از کنترله. رفیقم اون روز میگه: فکر کنم افسردگیم بیشتر شده، و من با وجود اینکه میتونم ساعت ها و حتی اندازه ی کتاب ها براش حرف بزنم، ولی فکر میکنم توهین به شعورشه و در نتیجه سکوت اختیار میکنم و فقط گوش میدم.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان