دیوانگی

از یه طرف برام اهمیتی نداره که توی یک ارتباط من اونی باشم که زیادی هیجانزده و پر از اشتیاق و عشقه، و از طرف دیگه انگار بعضا در عمل مجبورم همه ی احساساتمو ساپرس کنم، چون باور نشده اند، به صادقانه بودنشون اعتماد نشده، هنوز به چشم دشمن فرضی بهم نگاه میشه، هنوز طرفم محتاطه، گاردشو حفظ کرده و سپرشو سفت چسبیده، هنوز بعضی از رفتاراش passive aggressive هستند چرا که لابد غرورش اجازه نداده اونموقعی که ازم ناراحت شده و رنجیده بهم بگه که دلیلش چیه. در حالی که من با شرح انگیزه ی پشتِ بعضی از رفتارام، و احساساتی که بعضا دارم، نشون میدم که چقدر میتونم طفلی و ترحم برانگیز باشم و این چقدر خنده داره، او هنوز سعی داره در چشمِ من یک اَبَرمرد قدرتمندِ بیرحم باشه، اگرچه این حتی از او در چشمم یه موجود ترحم برانگیزتر میسازه. و در ضمنِ تمام اینا، من و تمام اعترافاتم، و اصرارم برای رو کردنِ لایه ی زیرین رفتارامون، در نظرش بی اندازه عجیب و غیرقابل درکه
و با تمام این اوصاف، همچنان دلم براش غنج میره... و خب، نمیتونم بهش بگم، اصلا نیست که براش بگم، باید عقب بشینم، یه خرده انفعال پیشه کنم
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان