...

از یک ارتباط عاطفی برای من همین بس که دلم بخواد و انگیزه داشته باشم برای طنازی کردن. واقعا همین برای من کفایت میکنه، و متاسفانه در 99.99 درصد موارد هیچ انگیزه ای برای این کار ندارم، یا چیزهایی که بهشون میخندیم متفاوته و طرف اصلا منظور را نمی گیره، یا اینکه کاملا تو مشتم هست و بهم نیازمنده (حتی به کمتر از خودم) و هیج انگیزه ای برای بهتر شدن و فان تر بودن برای من نمی مونه.

او که یک روزگاری شیفته ش بوده ام برگشته و من بسی مسرورم از این بابت. فقط در رابطه با اوست که ذهنم به شرط و شروط هایی که برای دوست داشتنِ آدم ها قائلم، بی تفاوته. بهم اجازه میده دوست بدارم. موتور خلاقیتم برای جلب رضایت و دیدنِ خنده ش به کار میفته و هر روز راه های جدیدی برای رسیدن به این هدف ابداع میکنه.

ای کاش این حس تمایز نمی شناخت، ای کاش بی حضور او هم میتونستم این حس را تجربه کنم. تا به حال که نشده. :(


یا اصلا ای کاش به این حس نیاز نداشتم، کاش جایگزینی براش پیدا میکردم، یه جورایی انگار اگه این حس نباشه، زندگیم لنگ میزنه و باید باشه تا بتونم جلو برم.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان