مهم نیست من چجوریم، تو چی میخوای؟

مامی با حالت طعنه و تحقیر بی مقدمه میفرماد: حالا کارت خیلی ضروریه، خیلی فوریه؟ اینهمه سر و صدا هست یه بار با خودت بگو شاید یکی افتاده تو چاه، شاید یکی به کمک نیاز داره.
حالا من نه اصلا گفته ام که کارم ضروریه و مبادا منو صدا بزنی و نه مشکلی دارم با اینکه الان مقداری از وقتمو اختصاص بدم به کاری که داره، کافیه به جای تمام اینا فقط صدام بزنه بگه بیا، و من بی هیچ سوال و مقاومتی خواهم رفت.

یا مثلا خواهرزاده ی 8 ساله م، به توجهم یا شاید کمکم نیاز داره مثلِ بزرگتراش شروع میکنه اشکال گرفتن از من و کاری که دارم میکنم، که چرا سرم تو لپ تاپه، در حالی که اگه به سادگی بگه چی میخواد احتمال اینکه من برآورده ش کنم خیلی بیشتره.

جالبه، میدونی؟ که ما خیلی وقتا نمیدونیم مشکلمون چیه و چی میخواییم و در نتیجه شروع میکنیم از هستیِ باقی آدم ها اشکال گرفتن، و خب این مطمئنا رسیدنِ ما به خواسته هامون و حل شدنِ مشکلاتمون را به تاخیر میندازه، شاید تا ابد.

+ یه سر به توئیتر زدم، چند تا از بلاگرا را فالو میکنم، تصویری که با خوندن توئیت هاشون تو ذهنم ساختم خیلی خیلی متفاوت بود از تصویری که با خوندن بلاگ هاشون ساخته بودم و خب گاها ناراحت شدم. بعضیا به نظر بی ادبی را افتخار میدونن یا حس میکنن الان خیلی دارن خلاف جهت آب شنا میکنن و خیلی روشنفکر یا مثلا طناز هستند که تو یه شبکه ی اجتماعی هر خزعبلی که به ذهنشون رسید را با زشت ترین کلمات میریزن بیرون.
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان