...

امروز نیاز داشتم به حرف زدن و هر چی تو ذهنم مرور کردم حرف زدن با دوستانم باعث میشد ملول تر به خلوتم برگردم و مقایسه کنم وقت هایی را که اونها به من نیاز دارند و من کاملا حمایتگر ظاهر میشم، و به دغدغه شون اهمیت میدم حتی اگه از نظرم بچه گانه باشه، صبورم و با سوالهایی که میپرسم باعث  میشم که عمیقا بفهمن مرگشون چیه :) و در مقابل الانی که من به اونها نیاز دارم مثل یه ضبط صوت حرفایی که خودم خیلی پروفشنال ترش را تو کتاب ها خونده ام و میخونم را برام تکرار می کنن، یا با سوال های مسخره بحث را به حاشیه  می برن یا سعی می کنن هر چه سریع تر سرکوبم کنن که بالاخره نوبت به خودشون برسه.
با خودم گفتم چرا این کارو برای خودم نکنم، چه لزومی داره حتما کس دیگه ای باشه، و او گوش بده؟ این بود که evernote را باز کردم و شروع کردم با خودم حرف زدن :) با ذهنی کاملا باز و پذیرا، بدون اینکه عجله ای داشته باشم یا سعی کنم راه حل های از قبل موجود را به خودم  تحویل بدم و تحمیل کنم، یا اصلا در پی راه حل باشم، یا نصیحت کنم، به والد کنترل کننده م گفتم خفه و محو باشه و حرف تو دهن کودکم نذاره تا کودکم همه ی حرفاشو بی ترس و روراست بزنه، و بفهمم دقیقا مشکلش چیه و چی میخواد، از خودم سوال پرسیدم و به خودم جواب دادم و در اعماق وجودم چیزهایی کشف کردم که عمرا از قبل میدونستم، حسِ فوق العاده ای بود، حسِ بیان شدن، سبک شدن. در انتها والد و کودکم همدیگه را بغل کردن و بوسیدن و کودکم کلی از والدم تشکر کرد که اجازه داده بی پیش فرض حرفاشو بزنه و جوابشو پیدا کنه.
و خب تصمیم گرفتم از این به بعد موقع نیاز به حرف زدن، با خودم حرف بزنم، نتیجه ش حقیقتا قابل مقایسه نیست، با وقتی که با غیرخودم حرف میزنم.
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان