be patient

واقعا باور دارم که "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازند". باور دارم که لزومی به هیچ عجله ای نیست، و تنها چیزی که لازمه اینه که الان اینجا حضور داشته باشم و هر چی که الان اینجاست را عمیقا بچشم. باور دارم که نگران بودن و فرکانس منفی دادن عمرا چیزی را اصلاح نخواهد کرد.
ولی چند روزیه همش نگران این احساسات فِلَت هستم، این احساساتی که نه رومی اند و نه زنگی. نه رنگی از شادی و هیجان توشون هست و نه غم. نه شیفتگی و نه تنفر. همش حدِ وسط. گاهی حس میکنم، "والد" و "کودک" درونم از دست رفته اند و فقط بالغم مونده. یک بالغِ شکل گرفته بر اساس منطق و حساب و کتاب. بالغی که هیچ چیزی از هیجان و از تمام احساس های متضادی که میشه تجربه کرد، نمیدونه.


+نادیده گرفتن خیلی چیزا برام ساده ست، و اتفاقا به این کار متمایلم

ولی یه صدای ضعیفی در وجودم مدام به شک میندازدم، که نادیده گرفتن یعنی بردن سرت زیر برف، یعنی به نفهمی زدن خودت

اگرچه باور دارم بعضا این به نفهمی زدن ها اتفاقا لازم و ضروری و مفیده، ولی هنوز درست نمیتونم تشخیص بدم که کی باید نادیده بگیرم و کی نگیرم.

کی مشکل از منه و لازمه که عوض بشم و کی مشکل از محیط و آدم های اطرافم هست؟

مدتِ زیادی مشکل را از خودم دیده ام و حسابی برای عوض شدن اهتمام ورزیده ام و الان مدت کوتاهیست که با خودم عهد کردم که بس کنم این طرز فکر را، و به خودم گیر ندم دیگه، ولی هنوز گاهی برگشتن به وضعیتِ قبلی محتمل به نظر میرسه.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان