شیفته بودنم آرزوست :)

جدیدا گیر دادم به اینکه من چرا شیفته نمیشم، نکنه قابلیتشو از دست داده باشم، مثل بچه کوچولوها دلم میخواد زودتر این اتفاق بیفته و من خیالم راحت بشه که قابلیتشو از دست نداده ام. برای همین به پیام دادن به اونی فکر میکنم، که برای اولین و آخرین بار تا به حال شیفتگی را باهاش چشیده ام. اگرچه میدونم با وجود تغییراتی که من کرده ام، او هم برام فرقی با بقیه نخواهد داشت.
کلا حس میکنم به طرزی کودکانه، گیر دادم به اینکه او حتما باید باشه و من فقط او را دوست دارم، اگرچه میدونم این ایده واقعا احمقانه ست، عمیقا میدونم فقط لازمه گذشته را به کل رها کنم، اجازه بدم اون عشقِ اندک فراموش بشه، و صبور بمونم، بالاخره معجزه اتفاق خواهد افتاد.

تو همه ی ارتباط ها، طرفِ بالغ و عاقل منم، و طرف مقابلم کودک و دیوانه ست. میدونم اگه منم دیوونه باشم، اگه منم خودمو بزنم به نفهمیدن و خودخواهی و هیچ تلاشی برای درک طرف مقابلم نکنم، اگه منم با دلش مهربون و محتاط نباشم، اگه منم وا بدم و مسئولیتی نپذیرم، اونموقع اوضاع خیلی خیط خواهد شد، پس همچنان منقبض و مسئولیت پذیر میمونم. دلیل از این شفاف تر برای اینکه چرا شیفته نمیشم؟
لازمه ی شیفتگی وادادگی و ریلکس بودن و تکیه کردنه.

شایدم بحث اینه که سخت گیرد زندگی بر مردمان سخت کوش، و تا زمانی که من اینقدر مسئولیت پذیرم، هر چی آدم بی مسئولیتِ دیوانه ی انگل هست، به پُستم میخوره. :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان