عاشق پیشه!

یک جنابی دیروز خودشون را جر دادن تا تو مخ ما فرو کنن که خعلی خاطر ما رو میخوان و خعلی حس خوبی بهمون دارن و خعلی منبع آرامشم براشون و من البته در اون لحظه تمام حرفاشونو به ظاهر پذیرفتم و اگرچه نه به سادگی ولی باهاشون راه اومدم و مهربونی و نظر لطفشون را ستودم و بسیار تشکر کردم.

بالاخره خداحافظی کردیم به بهونه ی مشغله های نداشته.

با خودم فکر میکردم این عشق آتشین، صبح فردا (ینی امروز) حتما او را برای گفتن صبح بخیر برپا خواهد داشت، ولیکن اشتباه فکر کرده بودم و تا الان خبری از این عاشق پیشه نیست و بعید میدونم خبری بشه.

احتمالاتی که تو ذهن خودم هست اینان:

۱- امان از دست این هورمون های لعنتی و کم و زیاد شدنشون

۲- مرد ها خب همیشه دروغگو های قهاری بوده اند

۳- لابد به اندازه کافی براشون حس نریختم و شاید هم ظاهرم به اندازه ی کافی مسحور کننده نبوده

۴- منتظره من پیگیرش باشم و دوباره اون عشق را ازش طلب کنم

۵- مثل دفعات متعددی که پیش اومده (حالا نه در رابطه با این بشر) لابد ریپورته و نتونسته پیام بده و لازمه که من پیام بدم

شاید هم هیچ کدوم از این احتمالات درست نباشه البت، راه کشفش دادن یه پیام ساده ست، اگه احساساتم ذره ای در تلاطم بود، مطمینا اینکارو میکردم، ولی نیست. من یه پا حرفه ایم :) احساساتم تو مشتم هستن و شق القمری لازمه تا مشتمو باز کنم.

این بیخیالی هم برام دلخواهه و هم ناراحت کننده، مبادا در درون مرده باشم؟ مبادا دیگه طعم شیفتگی را هیچ زمان نچشم؟ مبادا دیگه به هیچ کس اعتماد نکنم؟

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان