در وصف یه خاله ی مهربون!

آیلین دستاشو از هم باز میکنه و یه خاله ی کشیده میگه و میاد جلو که بغلم کنه، من جاخالی میدم و فرار میکنم، منزجرم از اینکه کسی تو دست و پام باشه، دنبالم باشه و به پر و پام بپیچه، و منزجرترم از این انزجار، ولی دست خودم نیست

مامی در حالی که آذین هم پیشش ایستاده بهم میگه امشب آذین بمونه اینجا تو تنها نمونی ما میریم مهمونی، و من در حالی که از عصبانیت کارد بزنی خونم درنمیاد چندین بار تکرار میکنم که "مشکلی با تنها موندن ندارم" و ساکت که شدم، حالم از خودم بهم میخوره

آذین و آیلین موقع خونه رفتن با مامی خداحافظی میکنن ولی با من نه، شاید چون سرم زیره و نگاشون نمیکنم، شاید چون کلا از موقعی که اومدن تمام تلاشمو کردم نگاهم با نگاهشون تلاقی نکنه، مبادا خواسته ای به سمتم شلیک بشه.

ای کاش میشد برای بچه ها توضیح داد که اگه من اینقدر بی احساسم و نوازشی براشون در چنته ندارم، اگه اونقدری که دلشون میخواد دوستشون ندارم، مشکل اونها نیستند، اونها خیلی بیشتر از میزان کافی دوست داشتنی و لایق عشقند، مشکلی اگه هست از منه.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان