...

پدر چای درست کردن و اصرار دارن که من هم برم بخورم، فارغ از اینکه در حال حاضر هیکلم به این چایی نیاز داره یا نه، پسِ ذهنم اینه که چایی رو دستش مونده و میخواد به خورد من بده که نریزه بره، و این باعث میشه حالم از اون چایی بهم بخوره. ولی اینقدر اصرار میکنه و من اینقدر باهاش رودربایسی دارم که مجبور میشم برم و بخورم و n بار دیگه نشنوم که "الهه چایی هست، سرد میشه، اگه میخوایی برو بخور".

حالم از تمام این به اصطلاح محبت ها بهم میخوره، 

این روزا اینطور که از شواهد پیداست، تعداد زیادی از آدمای زندگیم دوستم ندارن، اقلا میدونم که نمیخوان در کلام همچین چیزی بهم بگن یا به گفتنِ خلافش متمایل ترند، و اون عده ی معدودی هم که در کلام اینو بهم میگن، به نظرم در ادعاشون صادق نیستند.

با این وجود منِ ازخودراضی همچنان حس میکنم از دوست داشتنی ترین هام (چرا که در نظرِ خودم در عین صداقت و صراحت، بسیار مهربونم، و در عین ادب و احترام بسیار شوخ) و آدما وظیفه دارن همونطور که من دلم میخواد دوستم داشته باشن و الان که به وظیفه شون عمل نمی کنن، حق دارم تنبیهشون کنم، ولی حیف که تنبیه ها نمیتونن اونجوری باشن که کاملا بیانم کنن و فقط به تنهاییم دامن میزنن و بیشتر از پیش به این باور میرسوننم که آدما دوستم ندارند (اگرچه دلیلش در نظرم این باشه که شهامت و شعورشو ندارند:)) ولی نتیجه ش بازم تنهایی منه)

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان