...

مامی اومد تو اتاق، موقع رفتن بهش گفتم درو ببند (تا به حال هم هزار بار دیگه بهش گفته ام)، ولی در جواب گفت، نمی بندم و رفت

منم با عصبانیت رفتم کشون کشون اوردمش و مجبورش کردم درو ببنده، مجبورش کردم بهم احترام بذاره.

با وجود اینکه جونم به جونش بسته ست ولی دلم میخواست اونقدر بزنمش تا به غلط کردم بیفته، خسته ام از طرز رفتار بی ادبانه و غیرمحترمانه ش. از اینکه چون بچه ش هستم، جزء مایملک به حسابم میاره و حس میکنه هر جور خواست میتونه رفتار کنه.


این در رابطه با یکی از عزیزانمه و مطمئنا در رابطه با کسایی که برام اینقدر عزیز نیستند، شدتش بیشتره، خودم تمام تلاشمو میکنم که نهایت احترام و ادب و محبت باشم، و در عوض دلم میخواد کله ی کسایی که اتیکت ندارند و احترام بلد نیستند را بترکونم.

نمیدونم چجوری باید این جریان را قضاوت کنم، باید کوتاه بیام؟ باید خودمو تربیت کنم و مِلو تر باشم؟ مبادا اینجوری همه را از خودم برونم.

نمیدونم.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان