...

دو روز پیش تلاش کردم یکی از تئوری هامو به رفیقم تحمیل کنم، و دیشب فهمیدم که حتی به خودم هم نمیتونم بقبولونمش.

تئوری من اینه که رفیقم صرفا چون فکر میکنه فلانی دوستش داره نمیتونه از ارتباط باهاش عبور کنه و اون ارتباط براش تموم نمیشه، و کافیه یه خرده واقع بین باشه و ببینه که این ارتباط برای همون فلانی تموم شده ست، تا برای خودش هم تموم بشه.

نمیدونم شایدم واقعا اگه آدمیزاد باور کنه که فلانی دوستش نداره بتونه ازش عبور کنه، ولی در این ارتباط های تموم ناشدنی، تصور اینکه این فلانی دوستم نداره، غیرممکن میاد.


+ولی عمیقا امیدوارم یه روزی به خلاف این نتیجه برسم.


++اگرچه هیچ زمان نتونستم توضیح درست و حسابی برای شیفته ی فلانی بودنم، به خودم ارائه بدم، ولی بازم از نظرم اونایی که ماهیت اسرار آمیزی برای عشق یا دوست داشتن یا شیفتگی (یا هرچی که اسمشو میذارید) قائلن، یه مُشت احمق بیشتر نیستن. :) و اونایی که حس میکنن این ماهیت اسرار آمیز ممکنه در طیِ زمان و با تلاش و اراده به دست بیاد، حتی احمق ترند.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان