To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

۴ مطلب در ۲۱ دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۱دی

روزگاری را خاطرم هست، از بچگی، که تو جاهای زیارتی و امامزاده ها، میرفتم میچسبیدم به ضریح و تمام خواسته هامو تو گوش اون امامزاده و البته خطاب به خدا تکرار می کردم، و عمیقا حس می کردم که یه قدم بزرگ به خواسته م نزدیک شدم، خدا را توانا و در عین حال زیادی بخشنده و بامرام می دیدم، و حس می کردم حتی اگه خودم هم تلاشی نکرده ام و قدمی برنداشته ام، باز هم ایرادی نداره که خواسته مو به خدا بگم، همچنان میتونم امیدوارم باشم، و مهم نیست خودم کاری نکردم، خدا میتونه معجزه کنه.

گذشت و من وظیفه شناس تر شدم، مسئولیت پذیر تر شدم، روشنفکرتر شدم، و مثل یک بنده ی خوب کم توقع، تمام وظایفی را که قبل ترها انجام نصفشون به عهده ی خدا بود، تحت اراده و کنترل خودم گرفتم و از خدا مستقل شدم. این روزها شاهدم که ایمانم به بخشندگی و مهربونی خدا از دست رفته، و دیگه بینمون رشته ی محبتی نیست، و در نتیجه ش، دیگه اشتیاقی هم به برآورده شدن خواسته هام وجود نداره، چون شاید ناامیدم، هم از خدا (خدای سختگیرِ خسیس این روزهام که فقط به فکر ادب کردنمه) و هم از خودم (که از زیادی مسئولیت هام خسته ام).

دلتنگ روزهای جهل و خرافه پرستیمم؛ روزهایی که دعا کردن و خواستن تو زندگیم جا داشت، و اینقدر گستاخ و سرکش نشده بودم که برترین قدرت زندگیم را قدرتِ اندک خودم ببینم.

۲۱دی

"پروردگارا!

به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم؛

شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم؛

و بینشی تا تفاوت این دو را بدانم."

                                           دکتر علی شریعتیِ گرانقدر


+قبل ترها یه جمله ی زیبای اتفاقا تکراری میدونستمش که من هم میتونم مثل طوطی تکرارش کرده و اظهار فضل کنم. ولی این روزا که نبودِ این آرامش، شهامت و بینش را بیشتر از هر زمانی در خودم و دیگران مشهود می بینم، تبدیل به دعای روزانه م شده.

۲۱دی

دیگه راس راسی تصمیم دارم به برنامه ریزی اهمیت بدم و روزانه بهش زمان اختصاص بدم، به این صورت که هر شب برنامه ی مختصری از کارهایی که روز بعد باید انجام بدم را یادداشت کنم.

نه به این خاطر که بهره وری روزانه از زمانم را ببرم بالا، یا تبدیل به آدم موفقی بشم یا در جهت فلان هدف پیشرفت کنم. فقط برای اینکه در طی روز در برابر کارایی که باید انجام بدم، مقاومت درونی نداشته باشم، و هر بار فلسفه ی زندگی را از ابتدا مرور نکنم و نخوام که رسالت زندگیمو از نو کشف کنم و بررسی کنم که آیا کاری که میخوام انجام بدم در جهت این مهم، هست یا نه! :) آره تنها دلیلم برای برنامه ریزی همین اندازه مضحکه! :)


+آدم های گشوده و باظرفیت عشقند، کسایی که بهت اجازه میدن حرفاتو بزنی و سرکوبت نمی کنن و البته به سرعت هم ازت ناامید نمیشن، رفیق آمریکا رفته م، از این دسته ست، و این دو روز که همدیگه را در جریان اخبار لحظه به لحظه ی زندگیمون میذاشتیم، از نو عاشقش شدم.

در عوض یه رفیق دیگه دارم، در ارتباط باهاش حس میکنم با چوب دستی ایستاده بالاسرم و منتظره کوچکترین اشتباهی ازم سربزنه، یا از حرفم ذره ای بوی غم یا ناراحتی بشنوه تا در کمال خیرخواهی و صمیمیت، فَلَکم کنه. گاهی که این رفتارهاش به خاطرم میاد، حالم ازش بهم میخوره و دلم میخواد چوبدستیشو ازش بگیرم و تمام هیکلشو باهاش کبود کنم.


++ یه آدم خِنگ که وقعی به گوش دادن نمیده، صداش زیادی خسته و بی انرژیه، هر از دقیقه قادره یک کلمه به زبون بیاره و حس میکنه اینکه بلده شکایت کنه و از بدی های سیستم و حکومت بگه، جذابش می کنه، میتونه انرژی منو در 5 دقیقه ی اول مکالمه تماما بمکه.

۲۱دی

"تنهایی پر هیاهو"ی بهومیل هرابال را گوش میدم، کاملا تحت تاثیرم، و از این لذت می برم، نویسنده ش را عمیقا شاکرم و ستایش می کنم که در بردن من به اون فضا و اون حال و هوا، تا این حد تواناست و در نتیجه ش میتونه چشممو به روی مقصودش باز کنه.

داستان تا به حال (فصل چهارم)، شرح لحظاتی از زندگی مردیه که 35 سال از زندگیش را توی یک زیرزمین (احتمالا متعفن) مشغول پرس کردن و خمیر کردن کاغذهای باطله و کتاب های بی استفاده بوده (برای بازیافت)، و البته شرح دیدگاه این مرد نسبت به زندگیش و تصمیم هاییست که برای آینده ش داره...