To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

97-10-16-2

يكشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۷، ۰۶:۵۰ ب.ظ

حرف زدن با رفیق آمریکا رفته م برام راحت نیست، بخصوص زمان هایی که خونه ی دوستِ پُسرِ گرامش باشه، نمیدونم چرا؟ آیا در رقابتم باهاش و خودم را شکست خورده می بینم؟ آیا به تجربه های فوق العاده جدید و نامطابق با عرفِ ایرانش، حسادت می کنم؟ یا از آزادی و تغییر بیش از حدش شاکی و عصبانیم؟ دقیقا نمی دونم. ولی فکر میکنم احتمالا یکی از دلایلش پایبند نبودن به چیزهاییست که یه روزی فکر میکردم هر دو بهشون پایبندیم. احتمالا ناراحتم از اینکه نمیتونم پیشش از محدودیت ها گله کنم، چون دیگه محدودیت هایی که برای من هست برای اون نیست. و البته که من همیشه بک گراند مایل بوده ام خِرِ هر کسی که بیشتر از من واداده و آزاد هست را بچسبم و خفه ش کنم.

ولی از اونجایی که همیشه از خودم انتظارهای ابربشرانه دارم، همچنان باهاش حرف میزنم و خویشتن دارانه، سعی میکنم آزادی و تجربه های جدیدش را هضم کنم، و آدم روشنفکر و گشوده و غیرخسیسی باشم. هر بار دری از زندگیش به روی من می گشایه، و من هر بار در تصمیمم برای موندن و پوسیدن توی ایران مصر تر میشم. و پیش خودم فکر میکنم، احتمالا خیلی غمگینه، احتمالا این سبک زندگی را کاملا به خودش تحمیل کرده و خودش هم برای هضمش داره زجر می کشه.

دوستِ پُسرِ گرام رفیقمون، خواننده و آهنگساز هستند، با موهای بلند و پشم فراوان و پوست سبزه، ولی خداروشکر قیافه ش کمتر از باقی رفقای هم گروهش، به قاتل ها و جانی ها میخوره. هر بار که عکس گروهشون را می بینم، تمام فیلمای وحشتناک آمریکایی که در طی زندگیم دیدم، برام ریپلی میشن، و حس میکنم بودن در فاصله ی نزدیک این آدما یعنی پذیرش این ریسک که مرگ از رگِ گردن بهت نزدیک تره، اونم مرگی از انواع ترسناک و زجرآور و ظالمانه ش. خلاصه که محیط آمریکا و شاید تمام کشورهای توسعه یافته در نظرم بیرحم و خشنه، و هیچ به گروه خونیِ نازنازیِ در حال توسعه ی من نمیخوره. :)


+راستی، آزمونِ شهرِ رانندگی را امروز دادم. باید دوبل خراب شده ی ملت را درست میکردم و موفق نشدم. ولی آزمون دادن هم در نوع خودش تجربه ای بود، تجربه ای ترسناک، چون تا به حال امتحانش نکرده بودم :) در حین تجربه ش، حالِ خاصی داشتم :)) حس میکردم دنیا داری از لای انگشتام سُر میخوره و میریزه و من کنترلمو رو همه چیز از دست داده ام :))

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۱۶
الهه

احوالات

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">