To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

97-10-8

شنبه, ۸ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۲۱ ب.ظ

چیزی که میخوام بگم را از صبح به n طریق مختلف نوشته ام و تو ذهنم نشخوارش کرده ام منتها هنوز نمیتونم مدعی باشم که قادرم به نحو اثرگذار و قابل درکی، بیانش کنم. هفته ای که گذشت از اول تا به انتهاش، اغلب اوقات، حس خشم در وجودم، در پیک خودش بود (به دلایل مختلف). و در طی دیروز و امروز حس میکنم با یه تکنیک ساده و شاید بدیهی، به خنثی کننده ی این خشم، تجهیز شده ام.

دیروز کاملا جدی، در حالی که از این خشمِ ممتد خسته بودم، از خودم پرسیدم، گیریم کسی، ارتباط با تو را به اندازه ای که مد نظرته، ارزشمند ندونست، گیریم کسی به اندازه ای که دلخواهته، به تو احترام نذاشت، آیا این ثابت میکنه که تو شایسته ی احترام نیستی یا رابطه باهات ارزشمند نیست؟ آیا این حقیقت توئه؟ خودت چی فکر میکنی؟ فارغ از نظری که بقیه دارن، خودت را محترم و ارزشمند میدونی؟

بعد از اینکه جواب این سوال ها را دادم، آروم بودم. بالاخره به عشق و نوازشی که داشتم براش له له میزدم رسیده بودم. منبعش در وجود خودم بود. این من بودم که نسبت به کودک درونم کم لطف بودم و در اشتباه بودم که این لطف را از بقیه تمنا میکردم.

از دیروز (که تایید خودمو دارم) با همه مهربون ترم و به طرز شگفت انگیزی شاهد بازگشت این عشق به سمت خودم هستم.

نمیدونم چرا به این اصل بدیهی دقت نمی کنیم (نمی کنم) که هیچ کسی ما را بهتر از خودمون نمیشناسه، و تنها کسی که به تاییدش نیازمندیم، خودمونیم، و بهتره هر چه زودتر این لطف را در حق خودمون بکنیم.

و نکته ی دیگه ای که بهتره بهش توجه بشه اینه که، قبول کنیم ما (تا زنده ایم) بهترین نخواهیم بود، چون هیچ انتهایی برای بهتر شدن، نیست، ولی لازمه که در هر مقطع، از اینکه کجای راهیم آگاه باشیم. و مستقل از بازخوردهایی که از بیرون دریافت میکنیم، خودمون هم بتونیم خودمون را توصیف کنیم، و رضایتمون از پیشرفت را به کودک درونمون اعلام بداریم و این اندازه تشنه و طفلی و ترحم برانگیز نگهش نداریم. :)


+از دیروز تصمیم گرفته ام از این به بعد برخوردی که باهام میشه را شخصی نکنم، و حس نکنم طرفم با برخوردش قصد اینو داره که منو از حسی که بهم داره آگاه کنه، این برخورد صرفا مقتضای شخصیت و شرایط زندگیشه. 

یه جمله ی خوبی سال ها پیش خونده بودم، جمله ی دقیقش را خاطرم نیست و نمیدونم هم از کی بود، ولی مضمونش این بود که از آدما به دل نگیر و ناراحت نشو، اونها بدبختند چون خودشون و عشق خودشون را باور ندارن.

و فکر میکنم واقعا هیچ کسی، شادمان و آگاهانه، بدجنسی و بدرفتاری و بیشعوری را انتخاب نمیکنه.


++فردا امتحان رانندگی دارم، کمی تا اندکی براش مضطربم :) هر چقدر هم که به خودم دلداری میدم که فوقش هم قبول نمیشی و اتفاقی نمیفته باز هم این اضطراب کم نمیشه :)


+++ عمیقا غبطه میخورم به احوال آدم هایی که به قول مامانم، سوزن یه کاره نیستن (مثل من) و همه ی جنبه های زندگیشون را با هم پیش می برن. همچنان حس میکنم از دست دادن این خلوت و مشغول زندگی روزمره شدن، منو از خودم میگیره و به یک مرده ی متحرک تبدیلم میکنه.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۰۸
الهه

تاملات

نظرات  (۲)

۰۹ دی ۹۷ ، ۱۴:۰۲ زینب سلیمانی
چقدر رک و صادقانه نوشتی درباره روزمره هات. به دل نشست
اخرین کتابی ک خوندی چی بود 
شاید همون باعث شده انگیزه ات کم شده باشه 
با یه داستان دلبر وارد میدان شو با قدرت :)
پاسخ:
جدی؟ اوه مرسی، کلی دلگرمم کردی
دقیقا همین امروز داشتم با خودم فکر میکردم چقدر نوشته هام سیاه و سفید و حوصله سر بر و بی روحند.

فکر کنم نزدیک 7، 8 تایی کتاب با هم شروع کردم و هیچ کدومشون آنچنان پیش نرفته. (فکر میکنم پُرم و باید خالی شم)
۰۹ دی ۹۷ ، ۲۰:۵۲ زینب سلیمانی
چه کامنت چالشی و جذابی
خب اول بگم چرام واسه کتابخونی چیه
ببین من هدف اصلی اصلی اصلیم لذت عمیق و درونی ایه که از کتاب خوندن می برم 
با خوندن حس میکنم هستم 
وجود دارم 
مفیدم 
خودمو هدر نمیدم. لحظه های خالیمو هدر نمی دم.

با کتاب خوندن تک تک عقده ها و مشکلات و خواسته هایی که توی زندگی ییست و سه سالم نبوده رو ارضا می کنم 

چیز هایی که ندارم و نیستم رو تجربه میکنم 
زندگی ها رو تجربه میکنم 
با کتاب بدبخت میشم گره گوری می شم مالیخولیایی می شم خوشبخت می شم پولدار می شم مغرور می شم ازدواج می کنم طلاق میگیرم بچه دار می شم گریه می کنم میخندم میرم توی مغز نویسنده ها
میشم کافکا
میشم ویرجینا وولف
میشم جمالزاده
 میشم فاضل نظری
 میشم فروید 

اکثر مواقع با تمام وجود می شم شخصیت اصلی کتاب و این بی نظیره 
میدونی
خیلی وقتا فکر میکنم من که حداکثر شاید هفتاد هشتاد سال عمر کنم 
توی این عمر معلومه که خیلی محدودم 
این محدودیت رو با خوندن میشکنم و درب داغونش می کنم 
لذت هارو با ذهنم با خوندنم میچشم و حالشو می برم
هیچی مثل ذهن آزاد نیست الهه
کتاب خوندن دقیقا یه ریله که آزادی ذهنم رو روش سوار می کنم و میذارم هر جا دوس داره بره
با کتاب دنیا رنگی تره 
خیلی رنگی تر






و اماااا نظرات خوشگلی که راجع به ناطور و گتسبی و گاری کوپر دادی 

من قاطعانه معتقدم کتاب ها به شدت سلیقه ای ان و این خودش ینی خدای جذابیت توی دنیای کتابخونی. میشه سر یه شخصیت کلی حرف زد و دعوا کرد و لذت برد :)
پاسخ:
مرسی از حرفای خوبت

و در مورد جمله ی انتهاییت فقط باید بگم، yessss, let's do it :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">