To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

97-10-7

جمعه, ۷ دی ۱۳۹۷، ۱۲:۰۲ ب.ظ

جدیدا حس میکنم گنجایش روانی وجودم به اندازه ی یک لیوان آبه که با یه قطره جوهر تماما رنگی میشه. من هم با کمترین بی احترامی و کوچکترین رفتاری که معنیش، بی ارزش پنداشتن رابطه باهام باشه، خشمگین ترین و غمگین ترین میشم. البته در طی زمان نحوه ی برخوردم در مقابل، عوض شده: قبل ترها سکوت میکردم، بعدها یه مدت مقابله به مثل میکردم و در تخریب متقابل (به نحوی پروفشنال تر) می کوشیدم، و جدیدا یاد گرفته ام که با وجود خشم، کنترل را به دست بالغ درونم بسپارم و معمولا بعد از گفتگویی که به لایه های احساسی کشیده نشده و نمیشه، ارتباط را قطع می کنم. با این وجود در طی این دوران اون حس خشم و دلیل به وجود اومدنش، یکسان بوده و بر قوت خودش باقی مونده، و این روزها دیگه دغدغه م نحوه ی برخورد یا کنترل خشمم نیست، دغدغه ی اصلیم و چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه همین خشمگین شدن زیاده از حد و زودهنگامه.

دیشب با دوستم در این مورد حرف زدم، گفتگوی خوبی بود، فارغ از نظرات کارشناسی دوستم، تلاش من برای توضیح اینکه چرا خشمگین و ناراحت میشم، تسکینی بود در نوع خود. 

تا به حال هر بار که برخورد ناشایستی باهام شده، رفتارمو گذاشتم زیر ذره بین تا ببینم کجا شل و ول برخورد کردم که طرفم به خودش اجازه ی همچین برخوردی را داد، و مدام خودمو سرزنش میکنم که چرا اجازه دادم این اتفاق بیفته، چرا اجازه دادم بهم ظلم بشه، زور گفته بشه. چرا اجازه دادم پریشونم کنن. با مرور این سوالا، فهمیدم، چیزی که در حقیقت باعث خشم من میشه، بیشتر از اینکه اون رفتار باشه، این سوال هاست، این سوال هاست که منو به تلافی (حالا به هر طریقی که شده)، و تلاش برای نشون دادن قدرتم، وا می دارن، و امان از روزی که اون طرف بهم اجازه ی این خودنمایی را نده یا به این خودنمایی اهمیتی نده، اونموقع من بدبخت ترین و ترحم برانگیز ترینم.

از تمام این صحبت ها، این نتیجه را گرفتم (با کمک دوستم) که دردِ من در حقیقت، اینه که، تمام مسئولیت برخوردی که باهام میشه را خودم بر عهده می گیرم، و دقت نمیکنم که در هر ارتباط و هر برخوردی اقلا دو نفر موثرند. من نمیتونم با یک برخورد یا حتی هزاران برخورد، یه آدم را عوض کنم یا ادب کنم و اصلا وظیفه م این نیست. رفتاری که با من میشه، لزوما و تماما، چیزی را در مورد من نمیگه و به من ربطی نداره، و لزومی به حساسیت روش نیست.


+دلم میخواد جرئتشو داشتم، میرفتم مامانمو بغل می کردم، و بهش می گفتم که: "تو عزیزترینمی توی این دنیا، تنها کسی هستی که میتونم مطمئن باشم، با وجود عوضی بودنم، دوستم داره و حواسش بهم هست و براش مهمم. من نمیخوام با هم بحث یا دعوایی داشته باشیم. نمیخوام هیچ زمان ناراحتت کنم. تنها چیزی که ازت میخوام اینه که به عنوان یه موجود مستقل و بالغ به رسمیتم بشناسی. حیف که حرف همو نمی فهمیم." ولی جرئتشو ندارم، حتما هنوز بزرگ نشدم به قول خودش، لعنت به من.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۰۷

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">