To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

97-9-23

جمعه, ۲۳ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ

دیروز سومین جلسه ی آموزش عملی رانندگی بود، و اولین جلسه ای بود که رانندگی توی شهر را تجربه می کردم. تجربه ای بود هیجان انگیز و به یاد موندنی، اگرچه میدونم برای خیلیا الان بدیهی و احمقانه ست و اصلا تجربه به حساب نمیاد. ولی من مثل همون بچه ای بودم که راه رفتن را بلد نیست و تازه داره یاد میگیره و در نتیجه راه رفتن در چشمش نه یک وسیله برای رسیدن به هدفش، بلکه خودِ هدفه. (الان فکر میکنم خیلیا فکر کنن من چقدر طفلی و ترحم برانگیز و عقبم:) ولی ایراد نداره). در طی رانندگی با وجود اینکه میدونستم فوقش 30 درصد کنترل ماشین بر عهده ی منه و 70 درصد دیگه را مربیم با کلاچ و ترمز زاپاس بر عهده داره. ولی کاملا متمرکز بودم و بعد از تمام اَکت ها و حرف هایی که بدون هیچ گونه پالایش و فکر قبلی بیرون ریخته می شدند، فهمیدم دارم زندگی در لحظه را به معنای واقعی کلمه تجربه می کنم :)) و حس اونایی را که کارایی میکنن که از نظر ما دیوونگی محض و گذاشتن جونشون در طبق اخلاص هست، را درک میکردم، و بعد از اینکه پیاده شدم اگرچه تمام عضلاتم از شدت انقباض به شدت خسته شده بودن ولی به لحاظ روحی، شارژ شارژ بودم.

علاوه بر تمام اینا، بعد از اینکه سال های پیاپی در دنیایی زندگی کرده بودم که هر اشتباه کوچیکم به شدت دیده میشد و به خاطرش به شدت سرزنش میشدم، و حق اشتباه کردن را تقریبا از خودم گرفته بودم، الان بودن در کنار مربی ای که برام این حق را قائل بود، تجربه ی زندگی کردن در دنیای دلخواه تر و از عشق لبریزتری بود.

دلم میخواست برای خودِ زندگی کردن هم یک مربی داشتم، که منو قدم به قدم جلو میبرد، و در هر مرحله به اقتضای اون مرحله بهم اجازه ی اشتباه کردن میداد، و از همون اول ازم نمیخواست که همه چیزو بدونم و بلد باشم و هیچ اشتباهی ازم سرنزنه، جوری که الان خودم از خودم انتظار دارم، و قبل تر ها ننه بابام ازم انتظار داشته اند.


+دیروز همچنین، برای nامین بار فیلم دلخواهم، Black Swan را دیدم، این بار با خواهرم البته، (و حضور خواهرم باعث شد بفهمم که فیلمش زیادی صحنه و بدآموزی داشته :\ خب خواهر گرام یه خرده سنتی تر از ما فکر میکنن )، و برای nامین بار، و این بار بهتر از دفعات قبل فیلم را و تمام دیالوگ ها را فهمیدم، و توی فیلم غرق شدم و با شخصیت پرفکشنیست نقش اولش، همذات پنداری کردم، و چقدر لذت بردم از اینکه دونستن انتهای فیلم، هیچ تاثیری بر هیجاناتی که در طی فیلم تجربه می کنم نداره، و حتی لازم نیست فیلم را کامل یا پیوسته ببینم، هر صحنه ش به تنهایی هم میتونه احساساتمو به اندازه ی کافی جریحه دار کنه.

و چیزی که ناخودآگاه بهش دقت کردم این بود که، گریه ها تو همچین فیلمی، بی صداست، برخلاف سریالا و فیلمای آبکی ایرونی، که تنها ابزارشون برای دراوردن اشک ما، عر زدنه! و جالبه که به این دقت نمیشه که قرار نیست من برای بدبختی غیرقابل درکِ شخصیت سطحی فیلم زار بزنم، بلکه قراره بتونم باهاش یکی بشم و احساساتش را تجربه کنم. احساساتی که قرار نیست حتما از یه بدبختی سطحی احمقانه سرچشمه گرفته باشه، بلکه از پیچیدگی شخصیت ها و درام بودن زندگیشون سرچشمه گرفته.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">