loneliness sucks

حس میکنم دیواره ی قلبم سنگی شده، و این سنگ شدن یه پروسه ی در حال پیشرفته... دردش را میدونم، تنهایی! تنهایی البته در معنای عام و درونی کلمه ش، نه به این معنی که زندگیم الان داره در جستجوی اون assholeی میگذره که بتونم بهش برچسب معشوق بدم و بعد از پیدا کردنش هم زوم خواهم شد ببینم کی بهم لطف میکنه، کی یه حرکت از روی عشق میزنه تا بیام اینجا ثبتش کنم، تا همه بفهمن من چقدر دوست داشتنی و چقدر خوشبختم که یکی هست که گاهی از سر لطف ابراز عشق میکنه. 

البته بودن همچون assholeی خلاف ارزش های زندگیم نیست و اصلا باهاش مشکلی ندارم و چه بسا ازش استقبال کنم، مشکلم با اینه که تمام زندگیم حول محور همین asshole بچرخه، روندی که تو بعضی از این کانال ها و وبلاگ های رو اعصاب، در جریان بود، دیگه در جریان نیست چرا که همین امروز از همه شون لفت دادم، نمیخواستم این فکر مریض بیشتر از این تو ذهنم ریشه بده که زندگی من خالیست چرا که این asshole هنوز تشریفشو نیورده.

زندگیم خالی نیست، منتها تنهایی مسئله ی مهمیست. قلبم مهمه، و تلاش خستگی ناپذیرش برای جریان دادن خونِ گرم در سنگِ سرد، مهم تر. میخوام کمکش کنم، جاری شم، گرم شم.


+این نوشته احتمالا مقدمه ی حرفاییست که به جهت جاری شدن در زمینه ی تنهایی خواهم نوشت.

++اونی که تکرار شدن asshole در نوشته م، را رو اعصاب میبینه، خودش یک asshole هست :))

الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.