در وصف احوال

آنچنان ذوق مرگم که حس میکنم یه چیزی گیر کرده تو گلوم و هر لحظه ممکنه بالا بیارم :)) اگه میپرسی چرا؟ برای اینه که متوجه شدم به طور خودجوش بدون اینکه تصمیم بگیرم یا پای اراده وسط باشه، دارم برای کارای فردا برنامه میریزم. حس میکنم راس راسی برگشتم به گذشته، به بچگی هام، به داشتن هدف های بچگونه ی رنگارنگ و ذوق داشتن برای رسیدن بهشون. خب واقعا لذت بخشه، خصوصا بعد از این سال هایی که انگار یه پیرزنِ گیس سفیدِ آماده ی مردن در وجودم حلول کرده بود.

دوست داشتم طبق قرارم بر گزارش نویسی، از اهدافم مینوشتم، ولی حقیقتا خجالت میکشم ازشون بگم :)) درسته فعلا سن و سالم را رو نکردم و میتونم هر چقدر که دلم میخواد بچه و عقب باشم، ولی خب میترسم یه روز مجبور بشم رو کنم :)

الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.