...

خب بعد از مخ ترکونی بزرگم در پُست قبل :) (که با وجود اینکه میخواسته ملموس تر شدن را یاد بده، خودش به هیچ وجه ملموس نبوده! و اینش دیگه به من ربطی نداره :) ) میخوام در یه مورد دیگه هم مخ بترکونم :) در حقیقت یه سواله، میخوام اینجا بپرسمش که خاطرم بمونه و بهش فکر کنم.

همین چند لحظه پیش بود که تو یه وبلاگی خوندم که طرف سر خودشو کاملا با کارهای مختلف، شلوغ کرده تا به تنهایی و نیازی که از این بابت حس میکنه، فکر نکنه.

باید صادقانه بگم که همچین ایده ای به نظرم مسخره ست، و این معنی را میده که طرف فقط اصرار داره زندگی را به عنوان یک تکلیف زودتر تموم کنه، روزها رو به هر طریقی پُرشون کنه و بگذروندشون که با واقعیت زندگی مواجه نشه. خب خودکشی به نظرم گزینه ی مناسب تریه.

با این حال، سوالی را که منجر به این ایده شده را من هم دارم.

با وجود اینکه خلوتم کاملا برام خوشاینده، ولی به عنوان تنها گزینه ی زندگی نمی تونم بپذیرمش و متواضعانه به نیازِ شدیدم به ارتباط صمیمانه معترفم.

و درد از اونجایی آغاز میشه که ارتباط دو سر داره، و من فقط خودم را میتونم در کنترل داشته باشم! 

خواستن و خواسته نشدن خب دردناکه (در حدی که هر بار که اتفاق میفته دلم میخواد اون آدم را برای همیشه از زندگیم حذف کنم)،  اتفاق افتادنش در ارتباط با کسی که دوستش داری و دوستت داره هم غیر محتمل نیست، با این اوصاف نمیدونم آیا راهی برای حذف این درد وجود داره؟ راهی وجود داره که کلا بی نیاز باشی؟



+همچنان نوشته هامو دوست ندارم، همچنان در بیان صریح و ساده ی خودم مشکل دارم.

الهه ۰ لایک
سایه های بیداری
با سلام و عرض ادب :
بندۀ ناتوان هم فعلا دارم مرقومات حضرت عالی را می خوانم . 
راستش می خواهم ببینم در پایان ؛ 
نظرم در مورد نوشته هایتان چه خواهد بود ؟ 
خوشم می آید یا نمی آید ؟ 
اگر خوشم آمد ، می بایست من پست 5 آذر شما را دوباره باز خوانی کنم و شما نیز باز بینی و باز نوشت . و اگر خوشم نیامد ، تکلیفم مشخص است . یعنی حکمی که در همان پست صادر فرمودید ، احتمالا گردن باریک بنده را در میان گیوتین کلامتان ، فتیله پیچ بفرماید . ولی اگر هم خوشم آمد و هم خوشم نیامد ، اونوقت خودم خود کشی میکنم که خونم گردن شما را نیالاید . 
الان همین چند سطر نوشتۀ خودم را خودم برای خودم خواندم . 
من که چیزی نفهمیدم . البته نباید هم بفهمم . توی یک جملۀ کوتاه ؛ سه بار نوشتم خودم .
ببینید شما چیزی عایدتان می شود ؟ 
............................
کمی طنز تلخ چاشنی فرمودیم که کامتان را شیرین کنیم . 
امیدوارم به دل نگیرید . 
سلامتی و توفیق برایتان آرزو میکنم . 

سلام و عرض ادب خدمت شما

متشکرم از اینکه وقت گذاشتین و نظرتون را نوشتین. طنز تلختون هم دلخواه بود :)
در مورد قابل فهم نبودن نمیتونم بهتون خرده بگیرم چون فکر میکنم پُست خودم هم آنچنان شفاف و گویا نیست. ولی بهم اعتماد کنید و باهام همراه بمونید، رو نوشته هام کار میکنم، قول میدم :)
[گل]
همچنین آرزوهای خوب برای شما.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.