حس الانم

The truth is I am a toy that people enjoy

'Til all of the tricks don't work anymore
 
 
You're all gonna watch me
Disappear into the sun
 
#Lorde_Liability
 
 
+گاهی مثه الان دلم میخواد خودمو از همه بگیرم، و دلم میخواد اونقدر کینه توز باشم که این برای همیشه ادامه پیدا کنه، و میدونی چی آزار دهنده ست؟ فکر به اینکه کسی مشکلی نخواهد داشت با این قضیه، انگار نه انگار! و من دست از پا دراز تر، برمیگردم و تلاش میکنم از نو خودم را به یادشون بیارم، به یادشون بیارم که چه زمانهایی و در چه مواردی به من احتیاج داشتند و تلاش می کنم به خودم ثابت کنم که آره من متعلقم به این جمع، این آدما!
آه پسر، الان یه پا بوجک هورسمنم، یکی به حالم زار بزنه، و اگه زار نمیزنه، بهم بگه که بهم نیاز داره و بدون من میمیره :) اونموقع من با خیال راحت و البته با اشک و آه، توی خورشید ناپدید میشم، و از اون بالا نظاره گر مرگش خواهم بود و بعد از مرگش یه قهقهه ی شیطانی سر میدم که اغوا شدم. :)
لعنت به من، این پست قرار نبود شرح مسخرگی باشه، تا چند لحظه پیش داشتم اشک میریختم.
 
 
++عمیقا دلم میخواد یه خرده کمتر معذب بودم، و میتونستم رابطه ای مثل بچگی هام، با آدما داشته باشم، البته تو بچگی هم یادمه خیلی تعریفی نبودم. اوهوم، به نظر میرسه، این احساس وظیفه ی لعنتیم در قبال آدما، این تلاشم برای جلب رضایتشون بلکه بالاخره از شرشون راحت شم، اینکه در برابرشون اجازه ندارم آزاد باشم و کاری را انجام بدم که دلم میخواد، و اینقدر آزاد نبودم که الان در صورت آزاد شدن فقط می کُشمشون، همیشگی بوده. و هیچ زمان نتونستم عشق و آزادی را در رابطه با آدما تجربه کنم، و احتمالا این حس متقابله.
الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.