...

جمله ی دقیقش را نتونستم پیدا کنم، ولی مضمون چیزی که میخواستم اینجا نقل قولش کنم (از علی سخاوتی)، این بود که ایشون اعتقاد داره، دقیقا براش قابل تفکیک نیست که آیا وبلاگش داره به زندگیش جهت میده یا زندگیش به وبلاگش، و فکر میکنه که پیشرفتش تو زندگی و وبلاگنویسی رابطه ی مرغ و تخم مرغی با هم دارند. مضمون کلی این جملات در نظر من بیان اهمیت نوشتن و وبلاگنویسیه.

این توصیه، در کنار توصیه ی آدمای دیگه ای که کم و بیش قبولشون دارم، همیشه دستاویزی بوده اند برام، برای توجیهِ زمانی که برای نوشتن و وبلاگنویسی میذارم، و بعضا بهش غره ام که درسته هیچ پُخی نشدم، ولی اقلا مینویسم :))

ولی گاهی فکر می کنم، نوشتن در مورد چیزایی که به ظاهر دغدغه ی اصلی زندگی من نیستند (که معمولا به اینجاش که میرسم میپرسم دغدغه ی من دقیقا چیه؟ و جواب واضحی براش ندارم)، فقط داره منو از زندگی واقعی فراری میده، فقط بهم یه توهمی از پیشرفت میده، و من در کمال سادگی دلمو به این توهم خوش کرده ام و این ناراحتم میکنه و فکر میکنم فقط دارم وقت کُشی میکنم و بهتره بساطمو جمع کنم و برم پیِ نون باشم که خربزه آبه!

آره میدونی، من همیشه از ملموس نبودن حرفام و ملموس نبودن نتیجه ش توی زندگیم شاکی بوده ام، همیشه حس کردم وقتی هنوز در برطرف کردن نیازهای اساسیم مونده ام، نباید گُنده تر از دهنم حرف بزنم و به چیزایی که به من ربط پیدا نمی کنند فکر کنم. ولی میدونم ذهنم هیچ زمان نمیتونه باهام هم گام باشه، و احتمالا اگه روزی در حال مردن از گشنگی بودم، همچنان اصرار خواهد داشت با فلسفه بافی نیازمو برطرف کنه.

امروز یه ایده ای به ذهنم رسید که فکر می کنم میتونه از چند جهت کمکم کنه. اون ایده اینه که من هر روز یه گزارش مختصر از روزم و فعالیت هایی که در جهت رسیدن به اهدافم کرده ام بنویسم. انجام دادن این کار باعث میشه: 1) حس کنم در کنار فلسفه بافی و فکر کردن به چیزای انتزاعی، حرفای ملموس هم دارم. خب این حس خوبیه :) 2) به جهت فرار از شرم، احتمالا تلاش خواهم کرد کار مفیدی در طی روز انجام بدم و این منجر به نتیجه ی ملموسِ وبلاگنویسی در زندگیم خواهد شد. 3) حس کنم به زندگی واقعی، و به چیزی که واقعا هستم واقفم، و پذیرفتمش و از دیده شدنش ابایی ندارم، اینم حس خوبیه. 4) مخاطبین فرضی وبلاگم، به این نتیجه می رسند که با یه آدم واقعی طرفند.



+ دقایقی پیش، پیشنهاد یه مسافرت به کیش، از جانب خواهرم اینا را رد کردم، با وجود اینکه عمیقا میدونم تصمیم درستیست، بهم یادآوری میکنه چقدر موجود معذب غیرِ فانِ غیر راحتیم، و چقدر جریان عشق به من که میرسه متوقف میشه، و چقدر به روی تجربه های جدید بسته ام

ولی آیا از تمام اینا ناراضیم؟ به ظاهر آره، ولی میدونم انتخاب خودم هستن.

الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.