...

رفیقم به اینکه من در موردی که ازم مشاوره یا نظر کارشناسی میخواد، به کل تجربه ای ندارم چه برسه به اینکه تجربه ی موفقیت آمیزی داشته باشم تا شایسته ی مشاوره دادن باشم، دقت نمیکنه. براش فقط مهمه که حرفامو با اعتماد به نفس بزنم، و تشخیص بده که میتونه بهم تکیه کنه، امیدوار باشه و منو قهرمان خودش بدونه.

تا چند وقت پیش خودمم به اینکه تجربه ی موفقیت آمیزی در فلان مورد نداشته ام که بخوام حرفی در موردش بزنم، دقت نمی کردم و کافی بود کسی بهم اعتماد کنه، تا در نقش مرشد وارد صحنه بشم و صحنه را بترکونم :)

جدیدا بیشتر به خودم تذکر میدم که تو فعلا باید دهنتو ببندی و پاتو از این جریان بکشی بیرون، چون بی تجربه ای، تا جایی که طرف پیش رفته نرفتی، و نمی تونی درکش کنی و حرفات یه سری نصیحت تو هواست که استفاده ای نخواهد داشت، و بعضا شده که بعد از سخنرانیم، حتی اگه دوستم احساس رضایت میکرده، حسِ افتضاحی نسبت به خودم داشتم که "بدبخت، تویی که زندگیت فقط توی ذهنت جریان داره و کاملا انتزاعیه داری به کسی مشاوره میدی که زندگی را تمام و کمال لمس کرده؟"... ولی گاهی شک میکنم، واقعا اینطوره؟ لازمه که حتما اون مسیر را رفته باشم تا بتونم درک کنم و حرفایی بزنم که استفاده داشته باشن؟ آیا همینجوری بی تجربه نمیتونم چیزی بهش بگم که نیازش داره؟ آیا اصلا همه قراره تجربه کنن؟ شاید لازم باشه یه سری ها مثل من تمام تجربه را با ذهنشون شبیه سازی کنن و انتهاشو بفهمن :))



+یکی از اشکالات اساسی که از نظر خودم به پُست های وبلاگم وارده و بعضا باعث میشه حالم ازشون بهم بخوره اینه که، ملموس نیستن... گاهی وقتی می بینم سوال هایی میپرسم که جواب داده نشدن و جواب نداشتنشون هم آنچنان تفاوتی در زندگیم (از بیرون) ایجاد نمیکنه، حس میکنم فقط دارم حرف مفت میزنم و نوشتن توی وبلاگ هم یه راه فریبنده برای فرار از زندگی واقعی و سرپوش گذاشتن رو ترس هامه. و ای کاش دهنمو می بستم همچنان که ذهنمو خفه میکردم و به زندگی در معنای تجربی کلمه ش روی میوردم. (حتی اگر که زندگی در معنای تجربیش بسیار کُند و بی کیفیت باشه از نظرم)


++ دوست داشتن آدم ها، و خواستن حضورشون، حس بسیار دلخواهیست، منتها تا زمانی که شک نکردی مبادا دارم از سر باز میشم، مبادا داره بهم ترحم میشه، مبادا با بودنش داره منت میذاره و خودم خبر ندارم.

اونموقع دلت میخواد خرخره ی این آدم های دلخواه را بجوی، نکنه همچنان به خودشون اجازه بدن ترحم کنن.

الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.