to be a grown up

تا یه سنی با خودم فکر میکردم خب اگر که فلانی را از خودم بزرگتر می بینم، تعجبی نداره چون سنش 10 سال ازم بیشتره، منم تا 10 سال دیگه بزرگ خواهم بود! تا 5 سال دیگه! تا 2 سال دیگه، تا سال دیگه و بالاخره از اون سن مذکور گذشتم، و هنوز اون حس بزرگ شدن را در رابطه با خودم نداشتم و حقیقتش اینه که هنوزم ندارم :)

در طی تمام این سال ها، بزرگ شدن را با چیزهای مختلفی هم ارز دونستم، با توسعه ی فردی، با کسب مهارت های مختلف، با اطلاعات، با تجربیات، با موقعیت اجتماعی، با پول، با استقلال، با ازدواج، با ارتباطات... خب البته در تعدادی از این زمینه ها پیشرفت داشتم، ولی لزومی نداره حتما به سطح بالایی از هر کدوم از اینا برسی تا بفهمی که امکانش هست حتی تمام اینا را داشته باشی ولی هنوز بزرگ نشده باشی، ضمن اینکه آدم های بزرگ لزوما تمام این ها را ندارن.

امروز داشتم فکر میکردم، چیزی که آدم های بزرگ شده (به قول خارجکیا grown up ها) را متمایز میکنه از همچون منی که خب همچنان خودم را بچه می پندارم، آرامششونه. اونها به طرز گستاخانه ای، حتی اگه استعداد و مهارت و اطلاعات کافی را هم نداشته باشن، آرومن، جوری که آدم دلش میخواد از یقه شون بگیره و کاملا جدی ازشون بپرسه خب لعنت بهت تو به چیت مینازی که آرومی؟ چرا فکر میکنی کافی هستی؟ چرا نگران نیستی که مبادا زندگی جوری که دلت میخواد پیش نره؟

به نظر نمیرسه کسی بهشون تضمین خاصی داده باشه، اونها فقط انتخاب کردند که به خودشون، و به شعور هستی ایمان داشته باشند، جوری که انگار واقعا تمام هستی تحت فرمان و کنترلشونه، و به همون سمتی داره پیش میره که اینها دستور داده اند. (مطمئنا تا به حال خلاف چیزی که میخواستن هم براشون اتفاق افتاده، ولی مهم نیست، مومن بودن همچنان انتخاب بهتری بوده.)


+بعله به نظر میرسه تلاش هام برای شکیل ساختن چیزی که میخواستم بگم و افزودن تعدادی جمله بهش، باعث شد یه سخنرانی انگیزشی ارائه بدم :)) لُب کلام اینه که امروز در رفتار یک آشنا که اتفاقا grown up می بینمش، دقیق شدم، و آرامشش را برای خودم طوری که گفتم تعبیر کردم :)

میدونی آدم های بی قرار از نظرم شبیه اون شاگردایی هستن که به تقلب دل خوش کرده اند و به خودشون ایمان ندارن.

الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.