just do it

باید به استاد زنگ میزدم، این کار برای یه آدم نرمال که روند معمول زندگی را پذیرفته و بدیهی میدونه و باهاش در صلحه و اراده شو تو این زندگی معمول دخیل نمیکنه، کاری نیست که سخت یا ترسناک باشه، ولی برای من، هر چی فکر میکردم، خب برای من هم قاعدتا سخت یا ترسناک نبود، ولی برای همین یه کار کوچولو من باید تمامِ خودم را جمع میکردم، و انجامش میدادم و در نتیجه همین یه کار کوچولوی احمقانه فشار روانی زیادی بهم میورد. اگه به ذهنم اجازه ی جولان دادن بیشتر میدادم باز تا حدی پیش میرفتم که کل فلسفه ی زندگی را میبردم زیر سوال، پس با وجود احترامی که برای تمام سوال های بی جوابم قائل بودم، قبل از اینکه ذهنم بخواد دست به کار بشه، گوشی را گرفتم دستم و شماره را گرفتم و بنگ، 2 دقیقه ی بعدش کارم انجام شد و راحت شدم.

نمیدونم بتونم برای تمام کارهای مشابهِ احمقانه ای که بهم فشار میارن هم این روند را در پیش بگیرم یا نه، ولی به نظر میرسه تنها راه حل باشه، مگر اینکه بخوام تا انتهای عمرم مشغول فلسفه بافی و جستجو برای پیدا کردن جواب هایی باشم که به نظر نمیاد قصدی برای پیدا شدن دارن. 

قانون اینه: به ذهنت توجه نکن و فقط انجام بده، تمومش کن.


البته بعضا این کارها نیستن که بهم فشار میارن، بلکه آدم هان، آدم هایی که نمیدونم، در قبالشون احساس وظیفه میکنم، و حس میکنم موقع حضورشون باید تماما هشیار و مشغول جواب پس دادن و برطرف کردن نیازهاشون، باشم، مثلا بچه ها، یا مثلا اعضای خونواده م. در مقابل آدم ها، جز اینکه ازشون فرار کنم، راهی به ذهنم نمیرسه، و خب این راه جواب نداده، چون آدما همه جا و همیشه بودند و هر چقدر ازشون فاصله بگیری باز هم نزدیک و نزدیک تر میان و گذشته از اون، من به فرار کردن حسِ خوبی ندارم و دلم نمیخواد فرار کنم، در این مورد نمیدونم باید چه کنم؟


+استادِ گرام امروز، میکروفون تلفن را آنچنان به حلقش چسبونده بود که حس میکردم هُرم نفس هاش و چه بسا لب هاش، واقعا رو لُپمه :)) خوب شد که مکالمه مون زیاد طول نکشید و گر نه شرمنده میشدم :)) just kidding


++ بچه ها (دو تا از خواهرزاده هام) اتفاقا الان اینجان، و روان من زیر یه بار 200 تُنی ست :) و تا به حال n بار تو ذهنم به خودم غر زدم که ننه بابای اینا چرا مسئولیت غلطی که کردن را نمیپذیرن؟ من کی گفتم بچه میخوام؟

دارن آهوی پیشونی سفید 1 را نگاه میکنن، پووووففف! خودم عمرا همچین فیلم احمقانه ای براشون اکران نمی کردم، مشکل اینجاست که آهوی پیشونی سفید 2 را سینما دیده بودند!

من نمیدونم کارگردان و سازنده ی این دو تا فیلم مسخره تا به حال یه انیمیشن خارجکی ندیده اند؟

الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.