...


"وقتی راه رفتن  آموختی، دویدن را بیاموز
 و دویدن که آموختی ، پرواز را .
راه رفتن را بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود
 و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
 دویدن را بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است
 و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را بیاموز،  نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی
و پرواز را از یک درخت.
بادها، از رفتن به من چیزی نگفتند،
 زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را به یاد نداشتند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت."
 
                                                                                        عرفان نظر آهاری


+این تصویر، یکی از کارتون هایِ یکی از درس های "گفتگو در مورد کارتونِ" متمم هست، و اولین باری که دیدمش این شعر (خصوصا اون قسمت آبی رنگش) برام تداعی شد، و فکر کردم اون پرنده ی تو قفس هم از اشتیاقش برای آزادی به معرفتِ آزادی رسیده.
گاهی به طرز نارسیستیکی فکر میکنم من اون پرنده ی تو قفسم، و این شعر در وصف منه :)
الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.