...

امروز، 7:45 صبح به وقت ایران، و نزدیک نصفه شب به وقت نیویورک:

من از اینجا دارم به رفیقم اونجا در مورد ارتباطش با دوست پسرش مشاوره میدم، کاملا اوپن مایندد. در حالی که خودم با مفهوم واقعی دوست پسر اصلا آشنا نیستم، و تا به حال یک دوست پسر را از نزدیک ندیدم. آه پسر، احمقانه ترین و وقیحانه ترین گفتگویی که میتونم با کسی داشته باشم. من احمقم و رفیقم وقیح!

از نظر من هر کسی که وقت منو برای گفتگو در مورد تجربه ای که تا به حال نداشتمش میگیره،یک وقیح تمام عیاره! و منی که سعی میکنم یک اَبَربشر باشم و کاملا بزرگوارانه و خالی از هر گونه حسادت و تنفری بهش گوش بدم، یک احمقم که دارم خودمو سرکوب میکنم.

امروز صبح تا دیر نشده بود، متوجه این قضیه شدم، و با جواب های کوتاهم، و این جمله در انتها که "من نمیدونم خواهر، من کاملا بی تجربه ام" بهش فهموندم که باید خفه شه! و شد! و این موفقیت اگرچه باید منو خوشحال می کرد، ولی نتونسته و حسادت هنوز به هیچ حسی در وجودم اجازه ی خودنمایی نداده.

با وجود اینکه در تمام این سال ها، در مسیری پیش رفتم که در طیِ ش مدام بهم گوشزد شده، موفق بودن یا خوشبخت بودن حیاتی نیست، ولی الان از اینکه زندگیم به اندازه ی کافی شبیه موفق ها و خوشبخت ها نیست، شاکیم.


+یکی دیروز بهم گفت تو برای اسم "الهه" زیادی خشن و بدجنسی، و اسمی بهم نسبت داد که دوست ندارم اینجا بگمش! فقط میخوام به هر کسی که احیانا باهاش هم عقیده ست بگم: go fuck yourself

الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.