how to be a total asshole

حتی الامکان هم کلام نمیشم باهاش، نصیحت ها، غر و لند ها و سرکوفت زدن هاش را نشنیده می گیرم، دستورهاش را اطاعت نمیکنم، و به غم و نگرانیش (که مسببش را من میدونه) اهمیتی نمیدم و بعضا بهش میخندم و مسخره ش میکنم، فکر کنم هیچ کسی نتونه عوضی تر از من باشه در حق مادرش! مادری که بهشت زیر پاشه! با این وجود به خودم حق میدم و این روش را تنها روشی میدونم که میتونه منو با وجود تمام تحقیرها و فرکانس های منفی ای که از سمت مادر بهشتیم به سمتم روونه میشه، سر پا نگه داره. فقط این روشه که بهم اجازه میده سرمو بالا بگیرم و حس کنم شایسته ی زنده بودنم.

نمیدونم اگه برم پیش روانپزشک، تشخیصش آیا این هست که مرض روانی من، افسار و کنترل رفتارم را ازم ربوده و باید هر چه زودتر بستری و درمان شم (با دارو)، یا اینکه اونم مثل خودم فکر میکنه من کاملا به اختیار و اراده ی خودم و محض ادب کردن مامی و چه بسا کمک کردن بهش، یک عوضی تمام عیارم!

گیریم که اونم مثل خودم فکر کنه، ولی آیا واقعا ادب کردن مامانم لازمه؟ آیا نتیجه ی تمام این نامهربونیا، میشه همون چیزی که من میخوام؟ آیا من بالاخره احترامی که شایسته ش هستم را از جانب مامان عزیز بهشتیم دریافت خواهم داشت؟ :))

فعلا که نمیدونم.


+با با با دل دیوونه م، نه نه نه نمیتونم/ به به به غیر از تو، عاشق کسی بمونم


بعدانوشت: یکی از خوبی های وبلاگ اینه که از زدن نصف زرهای مفت جلوی کسایی که مطمئنا بعدا در مقابلشون شرمنده خواهی بود، جلوگیری میکنه.

الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.