...

+یه روز ناامیدی، فکر میکنی به انتها رسیدی، نه بهتر شدنی در کاره و نه بدتر از این امکان داره... فرداش می بینی زندگی همچنان ادامه داره... 

میدونی؟ من فکر می کنم زندگی بعضا شوخی های بیرحمانه ای میکنه، ولی هنوز از لبخندش مهربونی میباره. حس میکنم میخواد ادبم کنه، کاملا واقفه به اینکه داره باهام چیکار میکنه، واقفه به اینکه ممکنه به کشتنم بده، ولی میدونه که این ادب کردن برام لازمه، برای اینکه ترس های بیشتری از وجودم حذف شن و بتونم تجربه ای متفاوت تر و بهتر باهاش داشته باشم.


+مادامی که با خودت حال میکنی و از خودت فرار نمی کنی، ابراز عشق، ابراز نیاز و حتی افتادن به پای کسی که مطمئن نیستی دوستت داره یا حتی مطمئنی که دوستت نداره، کاری به غرورت نداره، تحقیر کننده نیست، اتفاقا به نظرم علاوه بر اینکه حرکت بانمک و جسورانه ایست، خیلی هم لذت بخشه :)


+امروز همش دلم میخواست یه کُپی از خودم (ترجیحا هانیبال لکترِ وجودم)، کنارم بود، تا همدیگه را هم به لحاظ فیزیکی و هم به لحاظ روانی میترکوندیم، دلم میخواست از تمام ضعف ها و انگیزه های احمقانه و شرم آور من خبر داشت و اونا را به روم میورد و شکستم میداد، میکشتم، ترس هامو میکشت، مطمئنا با وجود تمام اینا باهاش میخندیدم، و وقتی آش و لاش کنارش افتاده بودم، عمیقا میدونستم که نمیتونم بیشتر از این عاشق باشم.



*از این وبلاگم بدم میاد! حس میکنم توش نه آزادم و نه باشکوه، سرمو انداختم پایین و قوز کردم... نمیدونم چه کرمی بود که وبلاگ قبلیمو در نهایت شکوه و عظمت حذفش کردم! :)

الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.